بام تهران ، شب تکرار نشدنی

‌توسط بابک حبیبی

اینو مینویسم که اگه یه روزی روزگاری دیگه نتونستم مثل همیشه برم بام تهران این نوشترو بخونم یادم بیاد بگم هی ،یه زمانی ما اینجا هر شب میرفتیم

اگه بخوام از هر دفعه بام تهران رفتنم بنویسم که هر روز باید بنویسم ولی این دفعه فرق داره،از روزی می نویسم که واقعا احساس خطر کردم تو بام

نمایی از تهران - بام تهران

 

 

مربوط میشه به ۲۹ اردیبهشت ۹۰ ،همین پنج شنبه ی گذشته،همون شبی که طوفان شد،یه طوفانی شد که تو عمرم ندیده بودم تو بام تهران،همون شبی که ۲ نصف شب خیس و خالی با بدن درد برگشتم خونه اینو استتوس فیس بوکم گذاشتم :

وحشتناک ترین شب زندگیم امروز تو بام بود،۲،۳ نفر فیلم گرفتن خدا که بزارن،بادو طوفان به حدی بود که آدمارو بلند می کرد،تگرگا هم که مث شلاق می خوردن بهمون،برقم که نداشتیم،همه تراسو چسبیده بودن،کلا یه وضعی بود

همونش شبی که میلادم اینو زد:

امشب بام تهران طوفان شد چیزی نمونده بود باد ما رو ببره . تاحالا همچین چیزی تو عمرم ندیده بودم . با احسان رفتیم شیلا ساندویچ گرفتیم . داشتیم می رفتیم تراس یه هو دیدیم از دور یه گرد باد خفن داره میاد و کلی سروصدا داره . یه هو همه فرار کردن . اما گرد باد ما رو گرفت . بعدش هم ۱-۲ ساعت باد و بارون می ومد شدید . باد با سرعت خیلی عجیب شن های خیس رو می کوبید توی صورتمون .

 

هنگامه هم تو یه نُت کامل اینجوری توضیح داد:

شنیدن صداهایی از زمین تنیس … دیدن گردباد … صداهای جیغ مردم …  صداهای وحشتناک از جیغ مردم … دویدن مردم برای پیدا کردن یک پناهگاه … رفتن برقها … شکستن شاخه های درختان … خوردن شن به سر و صورت وباران شلاقی بر پشتمان … پناه گرفتن پشت تراس … خیس شدن های مکرر دویدن از پشت تراس  تا پشت دستشویی … برخورد یک آقا به قفسه سینه و پرت کردن من به ۱۰ قدم اونورتر … کمک کردن مردم به هم…. پیوستن بابی اینا به ما در زیر سقف … بلند شدن سطل آشغالها … پرت شدن وسایل تراس به این ور اونور… تصمیم من و علیرضا برای رفتن به قسمتی از بالای دستشویی که فقط اندازه ۱ متر ارتفاع داشت … بزور چپوندن خودمان در همون ۱ متر ارتفاع…  زدن رعد و برق به برج میلاد… زدن رعد وبرق به یک برج و قطع شدن برق های برج…سگ لرز… خیس … پر از شن…گریه های مکرر…اومدن وانت و پر کردن پشت وانت از مردم در بارش شلاقی باران… خوردن ساندویچ های شاممان که شبیه خمیر و کالباس و سوسیس بود…  رعد و برق هایی که از روشن بودن پراژکتور های بام هم پر نورتر بود……. رفتن همه ی آدمها و موندن ما چند نفر … رفتن آقا جمشید و بستن تراس… تصمیم برای دویدن از تراس تا دم اتوبوس … دویدن بی وقفه ی ما و خوردن باران های شلاقی بر صورتمان … بالاخره رسیدن ما به اتوبوس و نبودن حتی ۱ جا برای چپاندن خودمان…. موندن زیر بارش تند بارون در انتظار اتوبوس … چکیدن آب از همه جایمان….انتظار ۳۰ دقیقه ای برای اتوبوس بعدی … رسیدن ۲ اتوبوس همزمان  و هجوم مردم به سمت اتوبوس ها و صدای جیغ و هلهله از شادی… جمعیتی که برای گرفتن تولدبا کیک به دست ضایع شده بودن … دست و جیغ و سوت و شادی تو اتوبوس  و خوندن آهنگ تولد مبارک … دل خوش سیری چند؟؟؟؟؟!!!!!…رسیدن به پارکینگ… ندیدن فاصله ی ۲ متری … سر خوردن ماشین ها …

پی نوشت  اندر احوالات بام :
تصمیم برای پریدن یک نفر از جامپینگ در اولین ساعات طوفان و منصرف شدنش
ترکیدن و کنده شدنه پراژکتورهای زمین تنیس
بلند شدن تشک بانجی جامپینگ و پرت شدن به آن سوی بام
شکستن چند تا از میزهای بانجی جامپینگ

لحظه ی طوفان

از دید من اینجوری شروع شد که وایساده بودم یهو نوید گفت ا بچه ها تهرانو (کلا تهرانو انگار باد و طوفان گرفته بود) بعد یهو صدای وحشتناکی اومد،زمین تنیس رو دیدم که یهو گردباد وحشتناکی ازش پشد و با سرعت به سمت ما اومد،هر چقدرم خودمون سفت نگه داشتیم طوفان مارو تکون میداد،یه دختر که غش کرد با ماشین بردنش،خیلی ها گریه می کردن،جا برای پناه گرفتن کم بود،تگرگ های بزرگ با سرعت خیلی ناجور میخوردن بهمون،کلی اجسام کوچیک جا به جا شدن با شدت،کلا طوری بود که رسیدم خونه تمام بدنم شن بود،شنی که طوفان از کوه بلند کرده بود

بام تهران

خواستم فقط اینو بنویسم برای ثبت در خاطراتم

شاید دیگه فرصتی نباشه

کسایی که اون شب بودیم با هم

من ،میلاد ، علیرضا ، احسان ، هنگامه ، ساقی و سپیده هم آخر سر بعد طوفان بهمون رسیدن