این مردم دوست داشتنی

‌توسط بابک حبیبی

سوارِ تاکسی شدم، راننده یه پیرمرد بود جلو هم یه پیرزن بود، ماشینم یه پیکان خیلی قدیمی بود، یکم رفت جلو فهمیدم زن و شوهرن،شوهرِ می گفت خانوم اون آقا رو سوار کنم؟ پیرِزن میگفت بزا ببینم با عینکش نیگا می کرد می گفت نه نه بهش می خوره آدم خوبی نباشه.
بعد همین روال با سرعت ۴۰ تا ادامه داشت.
خواستم سید خندان پیاده شم پیرزن میگفت آقا هوشنگ بریم خونه؟پیرمرد می گفت نه خانوم کار نکردم پول یه شونه تخم مرغم در نیوردم شما رو میرسونم خونه خودم ۱ -۲ ساعت دیگه میام.

کلا خواستم بگم وضع توده ی بزرگی از انواع اقشار مردم داره روز به روز بدتر میشه و باز خواستم بگم هنوز عشق معنی داره،دوست داشتم تا شب تو ماشینشون بشینم به حرفاشون گوش کنم،خیلی مودبانه و دوس داشتنی با هم حرف میزدن.

امان از این مردم دوست داشتنی.

 

*پی نوشت : یکی از دوستان هم این زوج رو در محدوده ی عباس آباد دیده،ظاهرا این زوج دوست داشتنی در محدوده ی سید خندان مسافر کشی می کنن 🙂