در نا اُمیدی بسی اُمید است

‌توسط بابک حبیبی

این جمله به سراغم اومده جدیدا

در نا اُمیدی بسی امید است

نمی دونم چقدر به این جمله اعتقاد دارید چون خودمم نمیدونم چقدر اعتقاد دارم!

در مقطعی از زندگی آدم زیر فشار ها کم میاره،مخصوصا اگه همیشه مشکلات پشت مشکلات واسش صف کشیده باشند و بقولی همیشه تو سربالایی باشه،دقیقا تو همین سربالایی که منتظری به سر پایینی برسی یهو همه چی عوض میشه و به شیبِ ۹۰ درجه میرسی.

غروب هر روز در اتاق من

غروب هر روز در اتاق من

 

زندگی کنونی من چند وقته تو شیبِ ۹۰ درجست،با چنگ و دندون نگه داشتم خودمو پرت نشم.مشکلات همه با هم اومدن اندفعه،نوبت رو رعایت نکردن،خیلی نامردیه.گَه گُدار میخوام اینو به یه چیزی ربط بدم سر خودم رو گرم کنم ولی میبینم همش دل خوش کنیِ،واقعیت اینه که همه ی اینا الان پیش اومده باید راهی واسش پیدا کنم.وقتی به مشکل مالی می خوری با تواناییت از پسش سعی می کنی بر بیای ولی وقتی سلامتیتم همون موقع با چیزای عجیب غریبی به هم خورده باشه نمی تونی از پسش بر بیای.با روحیه و امید و هدفت میتونی سلامتی روحیتو تقویت کنی،ولی وقتی تو دنیای واقعیت هم همه چی ریخته باشه به هم،هدفاتو گم کرده باشی،دل خوشیات محدود شده باشه نمی تونی از پسش بر بیای.
وقتی برای چندمین بار برنامه ریزیات بریزه بهم و همون موقع ببینی به همه ی زمان بندی هات چند سالی اضافه شده از جنگیدن خسته میشی.یادت میره واسه چی می جنگی می خوای بجنگی ولی نمیدونی با چی همش با سایه ها می جنگی انقدر دست و پا میزنی که میفتی از خستگی رو زمین.از رو زمین چشاتو باز می کنی نیگاه می کنی دورو برتو همه جا سیاهیِه،می خوای پاشی از جات ولی نمی تونی بدنتو تکون بدی،این حس انقدر واقعی میشه که بعضی شبا میاد سراغت تو خواب تو دنیای واقعیت می خواد خفت کنه،بیدار میشی خیس عرقی،نمی دونی چرا ولی میدونی انگار چند دقیقه مرده بودی.قشنگ احساسش می کنی خفگی رو.همش واسه نا اُمیدیِ.
انقدر تو چند ماه اخیر تو فکر بودم خسته شدم،انقدر فکر کردم و تو حال خودم نبودمو تصادف کردمو سر کلاس نشستمو نشنیدمو رد شدم ولی چیزی ندیدمو …
گاهی مثل الان من همه چی واست بی معنی میشه،همه ی اون چیزایی که تا همین چند وقت پیش آرزو هات بودن اگه بزار دم دستت بی تفاوت ازش میگزری میری رو تو اتاقت درو میبندی آهنگ میزاری رو تختت دراز میکشی سعی می کنی بخوابی.

اتاق من

اتاق من

بر میگردم به اون جمله “در نا اُمیدی بسی امید است” ، فک می کنم،دوباره همه کاغذایی رو که پاره کرده بودم کنار هم میچینم،نوشته های نیمه پاک شده ی وایت بردمو نگاه می کنم،کاغذایی که دیگه رو بالت ام نیستنو نگاه می کنم،فک می کنم دوباره سعی کنم؟دوباره؟احساس خستگی می کنم،دست رو سر و صورتم چند بار میکشم،به یه جا خیره میشم،یهو از جام پو میشم میرم زیر دوش تو آیینه به خودم نگاه می کنم،میگم نه حتما راهی هست،حتما هست،نمی گم قسمت بوده همه ی این شکستای بزرگی که خوردم،میگم اشتباهات و کوتاهی های خودم بوده،دوباره مرور می کنم همه چیزو،دوباره از اول مینویسم رو کاغذ،انرژی دفعه ی پیش رو ندارم ولی خوشبختانه اُمید رو پیدا کردم دوباره،تو همین نا اُمیدی،یه شمع کوچیکه،دارم میبینمش،دستمو میگیرم دوره شعلش که یه وقت نسیمِ آرومی خاموشش نکنه،زیر همون نور کوچیک میشینم دوباره مینویسم،ولی نه مثل دفعه ی پیش،پله پله میرم جلو ایندفعه،خیلی با احتیاط،آهسته میرم،اگه لازم باشه می غلتم رو زمین که شمعِ خاموش نشه.یه کنج گیر میارم،با همون نور کم شروع می کنم ساختن یه تیکه از چیزایی که می خواستم،تموم شه نور شمعِ هم زیاد تر شده چون خیلی وقته خاموش نشده.
به یه جایی رسیدم که از همه ی شبکه های اجتماعی که هستم توش از فیس بوک و توییتر بگیر تا… فراری شدم،حتا از دوستای زندگی واقعیم،چون همش از ناراحتیا و نا اُمیدیام مینوشتم،البته الان خیلی ساکت شدم،جوری بود که همه ی دوستان و غریبه هایی که نوشته هامو دنبال می کننو ناراحت می کردم،ترجیح دادم نباشم،دارم سعی می کنم همه ی این تیکه های از هم پاشیده ی پازلم رو دوباره جمع کنم بچسبونم،البته یه تیکه هاییش گم شده،ولی مهم نیست خودم میسازمشون تیکه تیکه از نو.
زندگی مستقلی که شروع کردم واسه خودم بسازم پازل ۱۰۰۰ تیکه ای بوده که با همه ی بدبختیاش رسوندم به ۹۰۰،دقیقا همون موقع که ۱۰۰ تیکه ی آخر راحتشو خواستم بچینم همش ریخته ،همش،حتا اون تیکه اولیش،دوباره از ۰ شروع کردم،بار چندممِ،یادم نیست حتا بار چندممِ،ولی باز شروعش می کنم،این زندگیِ من،یه بار شانس زندگی بیشتر ندارم،با اینکه خستگی پازلای قدیمی رو تنم مونده،ولی میسازمش که خستگی همه ی اون خراب شدنا در بیاد.

رفیق،کنترل خیلی چیزا از دستمون خارجِ،ولی دلیل نمیشه اُمیدمون از دست بدیم،گاندی راست می گه،باید عامل همون تغییراتی باشیم که می خوایم