گاهی نباید منطقی بود

‌توسط بابک حبیبی

خیلی وقته گذشته از زندگیم،خیلی چیزا تو ذهنم هنوز هست،خیلی چیزارو تازه به یاد میارم،شاید بسته به موقعیت،خاطرات،نمیدونم بگم از خاطرات خوشم میاد یا نه،چه بد چه خوب،چون یه سری خوب ها امکانش هست به خاطره ی بد تبدیل شه،مشکل اینجاست که یه سری خاطراتی که آزارت میده باز میاد سراغت،تو شلوغی ،تو خلوت خودت،فرقی نداره.

بعضی اوقات به یه سری خاطرات فکر می کنم،میگم چیکار میکردم بهتر میشد،شاید واسه اینکه تکرار نشه این اتفاقا،نتایجی که بهش میرسم خیلی با چیزی که هستم فرق داره،با این مَنِ درونم.

منطق رو باید گذاشت کنار بعضی اوقات

از یه سنی به بعد تصمیم گرفتم هر جور هست فقط و فقط منطقی تصمیم بگیرم،شاید از ۱۶-۱۷ سالگی،همون موقع ها که کارو شروع کردم،تا الانشم همین بودم،شاید بعضی مواقع استثنا داشته باشه ولی اکثر اوقات اینجوری بوده.دارم فکر میکنم کاشکی بعضی مواقع احساسی برخورد میکردم،به نتیجش فکر نمیکردم،شاید اگه اون موقع احساسی برخورد میکردم الان وجدانم راحت تر بود،شاید اینجوری تو مرور خاطرات بهم نفوذ نمیکرد این حس،شروع به خوردنِ من نمیکرد،عرقم رو در نمی اورد،زیر این همه هجومِ فکر بعضی اوقات کم میارم،اون جاهایی که خودم رو مقصر میدونم بیشتر از بقیه جاها دردناک تره،اخلاقمه،بیشتر اوقات خودم رو مقصر میدونم.

وقتی یه لحظه یادِ گذشته میکنید چیزی یادتون نمیاد انقدر اصرار نکنید که یادتون بیاد،حتما خاطره ی خوبی نداشتید،وقتی یادتون بیاد خاطراتی که خوب نیست ذهنتون الکی درگیره خاطراتِ بد میشه،حسای بدی که نداشتید بهتون نفوذ می کنه.

می تونم به خیلی چیزای خوب فکر کنم،می تونم به بقالی سر کوچمون فکر کنم که دوران بچگیم با کلاه قرمز منو میدیدو بهم می گفت کلاه قرمزی فکر کنمو لبخند بزنم،میتونم به وقتی که ،لعنتی هیچی یادم نمیاد دیگه،صحنه های خوب ذهنم پاک شده،شایدم داره پاک میشه.

قدیما شاید تا همین چند وقت پیش همه ی حسام رو به زبون میوردم،اینجوریم،حالا میگید شهریوری ها اینجورین،نظر شما هم محترم،ولی جدیدا خیلیارو نمیگم،شایدم به زبونم نمیاد،آره دقت کردم بعضی اوقات حالِ گفتنش رو ندارم،مامان رفت دکتر،دوست داشتم بدونم چی شد،ولی نمیتونستم به زبون بیارم که چی شد رفتی دکتر؟وایسادم بابا بیاد شب بپرسه ازش من از اتاق بشنوم چی شد.

بنظرم بهتره بعضی چیز ها رو بیان نکنم.شاید گفتن بعضی چیزا فقط ذهنِ آدمارو درگیر کنه،اگه بدونم دونستنشون کمکی میکنه بیان میکنم ولی وقتی میدونم نمیکنه ترجیح میدم نگم.

وقتی خودت بدونی مشکلت چیه ولی نتونی راه حلی واسش پیدا کنی خیلی دردناکِ،واسه همین دیگه دنبالِ خیلی چیزا در مورد خودم نمیرم،یه تصمیمیِ نیمه منطقی نیمه احساسی.

اُمیدوارم بعدا پشیمون نشم،همین.

انگار گاهی نباید منطقی بود!