مرز داینامیک بین دو مجهول

‌توسط بابک حبیبی

یکی از اخلاقای خوبم اینه که همیشه اُمیدوارم.تا حالا پیش نیومده مطلق نا اُمید شم.بنظرم اون روز روزِ مرگِ منِ.همیشه تا آخرین لحظه نا اُمیدی هم رسیدم ولی خودمو سریع جمع کردم نه کسی کمکم کرد نه کسی دلگرمی داد نه … فقط دلم واسه خودم سوخت.

خستگی ممتد ، وضع مالی نامناسب، سلامتی که در خطر باشه ، وضعیت درس و کار و خانواده و  خیلی چیزای دیگه اگه مداوم باشه باعث میشه آدم به نااُمیدی برسه ولی خوب باید راه هاشو پیدا کنیم که به این مرز ها نرسیم ازشون دوری کنیم ، منظورم فرار کردن از مشکلات نیست منظورم اینه که بجای اینکه صورت مسئله رو پاک کنیم جوابی واسش پیدا کنیم حتا اگه تو جوابمون تردید داشته باشیم چون هرچقدر طول بکشه اون مسئله فقط ذهنتو مشغول میکنه و نمیزاره مغزت به آرامش برسه.

طوفان مغزی

 

اینارو گفتم که مقدمه ای بشه به احوالات و تصمیمات خودم. تنها نتیجه ای که بعد این همه سال دست و پا زدن رسیدم اینه که اگه برنامه ریزیت به کامل ترین شکل ممکن و در مواقعی پویا نباشه هیچ پیشرفت چشمگیری منتظرت نیست ، در واقع خودم همیشه برنامه ریزی کوتاه مدت و بلند مدت تو زندگیم همیشه داشتم شاید بگم از ۱۶ سالگی شاید کمتر . آرزو هایی که واسه ۱۸ سالگیم ۲۰ سالگی ۲۲ سالگیم داشتم … و الان ۲۳ سالمِ و اون چیزی که میخواستم نشد ، نمیخوام بگم الان بدبختم میخوام بگم اون خوشبختی و سطحی که واسه خودم در نظر گرفتم نشد. بیشتر قربانی محیط  و اطرافیانم شدم ، در واقع خودم کمترین دخالت رو داشتم تو آیندم با اینکه از همون سن وارد بازار کار شدمو کنار مدرسه سر کار هم میرفتم تا همین الان که برای خودم کار میکنم ولی تفکرم اشتباه بود،درواقع معتقدم که میتونستم بیشتر  دخالت رو داشته باشم.

فهمیدم برنامه ریزی ها هم با هم خیلی فرق دارن.برنامه ریزی هایی که تا الان داشتم مخصوصا تا دورانی که سنم کمتر بود از روی اجبار و فرار از موقعیت اون موقعم بوده،برنامه ریزی های نجات! که اشتباه بوده از دیدِ من تا همین چند وقته پیش. تفکرم این بود سریع تر وارد بازار کار شم درآمد پیدا کنم کنارش تحصیل کنم کنارش … کنارش … در واقع معتقد بودم به رسیدن بالاترین حدِ های ممکن اونم همزمان . البته هنوز هم از دید من غیر ممکن نیست بلند کردن ۱۰ تا هندونه با همدیگه،  بستگی به موقعیت و محیط و پشتوانه ی شخص داره . مشکل اینجاست که خودمونو مقایسه میکنیم با کسی که رسیده به بالاترین حد ها و غیر ممکن رو هم منکر میشیم. شاید چند بار خودمو نقض کردم تو جمله هام تو این مطلب ولی واقعیتش اینه که خودم معتقدم غیرممکن وجود نداره ولی آدم باید واقع بین باشه. از واقع بینی دور شده بودم.الان خیلی نزدیک تریم،خیلی. درسته که با واقعیت ها به تلخ ترین نحو ممکن روبروشی باعث میشه خسته شی ،انرژی برای آینده نداشته باشی،اُمیدت خیلی کم شه و … ولی خوب مرحله ای که همه بهش میرسنو منم رسیدم که از دید خودم خیلی دیره،سال های خوبِ جوونیم توی تجربه کردن گذشت،تجربه های اکثرا تلخ بخاطر لج بازی و استقلال طلبی و کنجکاوی خودم و الان به تلخی اسپرسو پشت میزم نشستم و مرور میکنمو مرور میکنمو مرور میکنم .

تفکرات گیج کننده

خسته میشم از مرور کردن.نمیخوام به گذشته فک کنم.شاید جاه طلب شده باشم الان شاید یه حالتی شدم که میخوام سریع به بالاترین نقطه برسم چون از دید خودم خیلی جنگیدم و هر کاری که لازم بودو کردمو اِن برابر بیشتر از حد مجازم از زندگیم گذاشتم واسه ساخت آیندم ولی توی جنگ خودم با خودم درگیرم. مرزی پیدا کردم بین واقعیت و توقعات . مرزی که دو طرفش برام مجهوله ، مرزش که دائم در حالِ حرکتِ ، مرزی که کنترل کردن و درکش خیلی خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکرشو میکردم.ولی احساس میکنم خیلی نزدیک شدم به اون مرز.

خوب این مرحله هم بالاخره میگزره دیر یا زود ولی مرحله ای که شروع کردمو یه هفته شبانه روز ذهنمو مشغول کرده مرحله ی برنامه ریزیه جدیدِ.به قدری این مرحله به ظاهر سادهِ و در باطن سختِ که قابل بیان نیست.برنامه ریزی آینده ی کوتاه مدت و بلند مدتت تو همه ی زمینه ها،کار،درس،ازدواج،سلامت،خانواده و … که نوشتن تمام پلن ها با جزئیاتِ کامل و پلن های اضطراری برای هر کدوم که اگر مشکلی پیش اومد آماده باشم و …

برنامه ریزی

خدا میدونه تو این چند وقت چقدر نوشتمو پاره کردم،چقدر مقاله خوندم برای برنامه ریزی درست و کامل و نوشتم و کشیدم و ارضام نکرده و پارش کردم،بعضی اوقات انقدر عصبیم میکنه که میخوام بزنم زیر میز و کل کاغذای سفید باقی مونده رو از پنجره بریزم بیرون بسپارم خودمو به تقدیر،ولی متاسفانه یا خوشبختانه غد تر از این حرفام که اجازه بدم سرنوشت یا چیزِ دیگه ای برای آیندم تصمیم بگیره.

ساعت ها فکر میکنم به جایی خیره میشم شروع میکنم نوشتن. نمیدونم اسمشو بزارم مشکل یا نه ولی واقعیت اینه که نمیتونم احساساتمو کنترل کنم ، احساست میتونه خیلی راحت مغزتو به دست بگیره و تو فقط خودتو تسلیم کنی،بنظرم هر موقع احساستت آروم باشه با مغزت کنار میاد،آروم هم ربطی به خوب بودن یا بد بودن نداره آروم بودن مفهومی داره که قابل بیان نیست یه حسِ ، فقط یه حس.یه حس امنیت یه حس ثبات یه حس اطمینان.یه حس.

نمیدونم چند تا کاغذ دیگه باید پاره کنم که به ثبات برسم ولی حاضرم هرچی کاغذ که دارم پاره کنم ولی به ثبات فکری برای نتیجه گیری یه برنامه ریزی قدرتمند و تمام عیار برسم.البته همین الانم دارم با برنامه میرم جلو همین برنامم برای خیلی ها تمام عیار تلقی میشه ولی متاسفانه منو ارضا نمیکنه .

در جستجوی راه

نمیدونم چرا یهو هوس کردم اینارو اینجا بنویسم . نمیدونم شاید بخاطر این بود که حرفای من حرفای شخص دیگه ای هم باشه شاید بهش بگم تنها نیستی . به محض اینکه جنگِ داخلی خودم تموم شه برنامه ریزیم رو تو یه پست جداگانه مینویسم،حداقل اونایی رو که عمومیِ،میخوام راهنمایی کنم که چطوری شد به ثبات برای برنامه ریزیم رسیدم.مطمئن حرف میزنم چون “میخوام” برسم و “باید” برسم.پس تا پست بعدی و مرز داینامیک بین دو مجهول بعدی!