دست نوشته‌های بابک حبیبی

می‌نویسم.

موضوع‌ها: تهرانگردی

این مردم دوست داشتنی

سوارِ تاکسی شدم، راننده یه پیرمرد بود جلو هم یه پیرزن بود، ماشینم یه پیکان خیلی قدیمی بود، یکم رفت جلو فهمیدم زن و شوهرن،شوهرِ می گفت خانوم اون آقا رو سوار کنم؟ پیرِزن میگفت بزا ببینم با عینکش نیگا می کرد می گفت نه نه بهش می خوره آدم خوبی نباشه. بعد همین روال […]

تاکسی شکلاتی

چند وقت پیش می خواستم برم سمت قزوین برای ترخیص ماشین،آزادی سوار یه تاکسی پراید سبز رنگ شدم خوابه خواب بودم ۴-۳ تا مسافر بودیم همزمان نشستیم تو ماشین،تا نشستیم یهو راننده برگشت عقب بهم شکلات تعارف کرد ،نگاش کردم گفتم مرسی ممنون،گفت بردار نخور،گفتم باشه برداشتم به همه تعارف کرد بعد گفت نون و […]