دست نوشته‌های بابک حبیبی

می‌نویسم.

تگ: جامعه

این مردم دوست داشتنی

سوارِ تاکسی شدم، راننده یه پیرمرد بود جلو هم یه پیرزن بود، ماشینم یه پیکان خیلی قدیمی بود، یکم رفت جلو فهمیدم زن و شوهرن،شوهرِ می گفت خانوم اون آقا رو سوار کنم؟ پیرِزن میگفت بزا ببینم با عینکش نیگا می کرد می گفت نه نه بهش می خوره آدم خوبی نباشه. بعد همین روال […]

Share

فاحشه،فاحشه بدنیا نیامد،ما فاحشه اش کردیم

چند وقتی بود می خواستم یه مطلبی بنویسم از یکی از درد های این جامعه نمیشد ،شاید نمی خواستم نمی دونم ولی دیشب اتفاقی افتاد که تحریکم کرد این مطلبُ بنویسم فاحشه ها رو همه دیدن، کنار خیابون منتظر ماشین شاید منتظر یه سر پناه شاید منتظر خرجشون ولی همه میبینیم بی تفاوت از کنارشون […]

Share