این مردم دوست داشتنی

سوارِ تاکسی شدم، راننده یه پیرمرد بود جلو هم یه پیرزن بود، ماشینم یه پیکان خیلی قدیمی بود، یکم رفت جلو فهمیدم زن و شوهرن،شوهرِ می گفت خانوم اون آقا رو سوار کنم؟ پیرِزن میگفت بزا ببینم با عینکش نیگا می کرد می گفت نه نه بهش می خوره آدم خوبی نباشه. بعد همین روال […]

Share